تبليغاتX
و اين منم دختري تنها در استانه اخرين ماه فصل سرد... ... ×ميغ ×

×ميغ ×

×××NoThInG...iS...ME×××

سال هم نو شد من همان ديوانه هميشگي مانده ام ...

+نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعتتوسط LaDy*RaiN | |

چه سخت است


دلتنگ قاصدک بودن


درجاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد!...


khodaya to hamin kolbeye soteo koram azat mikham komakam koni ...

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعتتوسط LaDy*RaiN | |

سلام پاييزكم ... ... ... بارانت را بي صبرانه مي خواهم ...


نياز دارم به احساس با تو بودن ... فكر مي كنم كه با من نيستي


رسيدي پاييزكم ... سفر بخير ... بارانت را بياور چشمانم خشكيد ...


+نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعتتوسط LaDy*RaiN | |

قلمم در چشمانم چال شد از بس به آن چشم دوختم ... ... ...


من تمام شده ام ؟‌ ...

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعتتوسط LaDy*RaiN | |


Friendships come and Friendships go Like wave upon the sand


Like day and night


Like birds in flight


Like snowflakes when they land


But you and I are something else


Our friendship's here to stay


Like weeds and rocks and dirty socks


It never goes away!


+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعتتوسط LaDy*RaiN | |

I have seen peace.



I have seen pain,

Resting on the shoulders of your name.

Do you see the truth

through all their lies

Do you see the world through troubled eyes

And if you want to talk about it anymore,

Lie here on the floor

and cry on my shoulder,

I'm a friend.

I have seen birth.

I have seen death.

Lived to see a lover's final breath.

Do you see my guilt

Should I feel a fright

Is the fire of hesitation burning bright

And if you want to talk about it once again,

On you I depend.

I'll cry on your shoulder.

You're a friend.


.....

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعتتوسط LaDy*RaiN | |



من  هیچ وقت كسانی را كه قلبم را شكستند نفرین نمی كنم.....

همیشه یك دردی در قلبم احساس می كنم كه می گوید :  فریاد بكش...

و من هنوز بخاطر ترس از  تنهایی هایم لبخند می زنم...

+نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعتتوسط LaDy*RaiN | |

هيچي! .....

+نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعتتوسط LaDy*RaiN |

وقتي روبروي من لبخند مي زدني هلت دادم

از كوه پرت شدي

رفتي

دور شدي...

من حالم با تو و لمس نگاهت گره دارد پيچ در پيچ

...گيج...

هيچ صداقتي نبود يعني؟

عزيزم...! اين يعني همين!


پ.ن:‌ اينقدر خسته ام كه حاضرم ... ... ... ... ... هيچي!‌ بشينم كف اتاقم به سقف نگاه كنم... 


پ.ن : دلم واسه باران تلخ پر بكشه و بگم چند سال تند تند با عشق وب پرست بودن...آه...


پ.ن :‌ اه!‌ از اينكه هيچي نميشه داغونم...من داغونم...داغونم...داغونم...له !‌!‌!‌

+نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعتتوسط LaDy*RaiN | |

حول حالنا.....


چه اشنا...قديمي

تمام پوچي هاي سال 88 را مي ديدم...تمام گريه ها گاهي خنده...

سه بار گفتم...خدايا خدايا خدايا...  با من قهر نكن

چند دقيقه به تحويل سال نو مونده...

دارم فكر ميكنم...

چقدر...سخت گذشت...مثل تير كشيدن قلبم گاهي...

همان ثانيه هايي كه در گذشتن تو فكر نمي كني...


خدايا...


حول حالنا...

+نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعتتوسط LaDy*RaiN | |